فردا

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‌کند

بلبل شوقم هوای نغمه‌خوانی می‌کند

همتم تا می‌رود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‌کند

بلبلی در سینه می‌نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل‌فشانی می‌کند

ما به داغ عشق بازی‌ها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک‌پرانی می‌کند

نای ما خامُش ولی این زهره‌ی شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می‌کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی می‌کند

سال‌ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می‌کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی می‌کند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران می‌رسد با من خزانی می‌کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

«شهریارا» گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهربانی می‌کند

- شهریار -

 

پ ن ۱: حتا بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی‌ست؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است...
- احمد شاملو -

 

پ ن ۲: از صبح باران می‌زد، منتظر چنین هوایی بودم.
فکر می‌کردم بروم سمت دریا.
بعد دیدم هرکی هرجا برود خودش را با خود می‌برد و سفر با این وضع به چه درد می‌خورد.
قبل از هر چیز، باید تکلیف خودم را روشن کنم.
یک کومه‌ی خلوت کنار دریا، برای کسی که احساس تنهایی و نومیدی می‌کند انزوای عظیم و برای کسی که غرق رضایت خاطر است، دریای شادی است.
نمی‌دانم در قلبم چه چیزی است که گاه این و گاه آن به سراغم می‌آید!
- شمس لنگرودی -

 

پ ن ۳: دانلود ( گل ارکیده / ایلیا منفرد )
**وقتی بهش گوش می‌دم، یه حسی بهم دست می‌ده. مث حس کسی که تمام تلاشش و کرده، ولی نشده!
مث کسی که داره تمام اتفاقای ناخوشایند رو جلوی چشمامش می‌بینه، ولی سِر شده و تنها کاری که از دستش برمیاد سکوت و تماشاست. 
مث کسی که توی اتاق نشسته، داره از پنجره به بیرون نگاه می‌کنه، توی قاب نگاهش آرزوهاشن که دارن یکی یکی سر بریده می‌شن، ولی اون پنجره رو بسته تا صدایی نشنوه، صدای این آهنگ رو تا آخر زیاد کرده و داره با آرامش و خونسردی مشکوک و غمناکی به این صحنه نگاه می‌کنه...

 

خ ن: به این فکر می‌کردم که چقدر سراسر عمرم سعی کردم خودم رو توجیه کنم. چقدر سعی کردم توضیخ بدم خودم و افکارم و تصمیماتم رو برای همه. چقدر دوست داشتم و سعی کردم همیشه از نظر همه موجه به نظر برسم. و این که چقدر بابت این انرژیم رو هدر دادم!
چقدر سعی کردم کسی رو از نظر خودم ناراحت نکنم. چقدر وقتی کسی حتی به ناحق از من و چیزهایی که جزو ذات و شخصیت من بود ناراحت شد، سعی کردم از دلش دربیارم و به شکل ظرف وجودش دربیام!
فهمیدم که چقدر اشتباه کردم. چقدر عمرم رو معطل روزها و آدمایی کردم که خودمحوری‌شون کورشون کرده بود!
آدمی که با خودش غریبه‌اس، انتهای کارش چاره‌ای جز دیدن تیکه‌های وجودش نداره! 
حرف زیاده... 
ولی گفتنش شاید بی‌فایده باشه!
چون تا خودت تجربه نکنی، نمی‌فهمیش...

 

دلآرام

باید کمک کنی، کمرم را شکسته‌اند

بالم نمی‌دهند، پرم را شکسته‌اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل‌های امن پشت سرم را شکسته‌اند

هم ریشه‌های مرا خشک کرده‌اند

هم شاخه‌های تازه‌ترم را شکسته‌اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی‌دهند

آیینه‌های دور و برم را شکسته‌اند

گل‌های قاصدک خبرم را نمی‌برند

پای همیشه‌ی سفرم را شکسته‌اند

حالا تو نیستی و دهان‌های هرزه‌گو

با سنگ حرف مفت، سرم را شکسته‌اند

- مهدی فرجی -

 

پ ن ۱: 
نه شک، نه اعتقاد، به فریاد من رسید
بر تخته پاره، باد به فریاد من رسید
خونی که از ترشح قلبم رسوب کرد
در جان این مداد به فریاد من رسید
دستی که حال و روز مرا با تو می‌نوشت
حالی که دست داد به فریاد من رسید
این عشق، این تفاهم مرموز و بی‌دلیل
این داغ سینه‌زاد، به فریاد من رسید
- عبدالجبار کاکائی -

 

پ ن ۲: آخر
تو را
دلآرام گویند
که دل
به تو
آرام گیرد...
- فیه ما فیه / مولانا -

 

پ ن ۳: دانلود قطعه‌ی «نسیان»

 

این بارم بکش

هم‌خانه‌ایم، روی گرفتن حلال نیست

ناگفته پرسشی که سخن را مجال نیست

گفتی بسنده کن به خیالی ز وصل ما

ما را به‌غیر ازین سخنی در خیال نیست

گر ماه صورت تو ببیند، به صدق دل

خود معترف شود که درو این کمال نیست

در پرده‌ای و بر همه کس پرده می‌دری

با هر کسی و با تو کسی را وصال نیست

مشکل در آن که وصل تو ممکن نمی‌شود

ورنه به ممکنات رسیدن محال نیست

لالند عارفان تو از شرح چند و چون

از معرفت خبر نشد آن‌را که لال نیست

پرسیده‌ای که آنچه طلب می‌کنی کجاست؟

از من خبر مپرس، که جای سؤال نیست

ای اوحدی چو این دگران سر دوستی

با دیگری مگوی که ما را به فال نیست

گر مدعی سماع حدیثت نمی‌کند

دل مرده را سماع نباشد، که حال نیست

- اوحدی -

 

پ ن ۱: جرم می‌آید زِ من
تا عفو می‌آید زِ تو
رحم را حدیست
از حد رفت
این بارم بکش...
- وحشی بافقی -

 

پ ن ۲: گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می‌روند
ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده‌ایم...
- سعدی -

 

قفس

زنی که صاعقه‌وار آنک، ردای شعله به تن دارد

فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد

همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد

که گاه پیرهن یوسف، کنایه‌های کفن دارد

کی‌ام، کی‌ام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟

بهل که تا بشود ای دوست! هرآنچه قصد شدن دارد

دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق می‌افروزد

دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد

زنی چنین که تویی بی‌شک، شکوه و روح دگر بخشد

به آن تصوّر دیرینه که دل زِ معنی زن دارد

مگر به صافی گیسویت، هوای خویش بپالایم

در این قفس که نفس در وی، همیشه طعم لجن دارد

- حسین منزوی -

.

پ ن ۱:
کم مباد
از خانه‌ی دل
پایِ تو
- مولانا -

.

پ ن ۲: هیشکی نمی‌تونه بفهمه که کلاً زندگی یعنی چی و البته مهم هم نیست!
دنیا رو بگردید و سعی کنید بشناسیدش.
تقریباً همه چیز وقتی به اندازه‌ی کافی در موردش عمیق و دقیق بشین، واقعاً شگفت‌انگیزه...
- ریچارد فاینمن -

.

ب ن (بعدا نوشت): (با گذر زمان / لئو فره)
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
چهره‌ها را از یاد می‌بریم و صداها را هم
قلبت از تپش می‌ایستد و احساس می‌کنی دیگر بس است
بهتر است همه‌چیز را به حال خود رها کنی
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
کسی که به او دل داده بودیم و زیر باران می‌جستیم
کسی که در یک نگاه فکرش را می‌خواندیم
کسی که حرف‌هایش را می‌فهمیدیم و حتی جملاتش را
را از زیر نقاب عهد و پیمانی دروغین درمی‌یافتیم
عهد و پیمانی که گذر زمان آن را کم‌رنگ و ناپدید کرد
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
حتی شیرین‌ترین خاطراتت هم طعمی تلخ می‌یابند
در میان فروشگاه‌های خیابان افسرده و غمگین
در رهگذار مرگ کورکورانه قدم برمی‌دارم
حتی شنبه شب هم خودم را بی‌کس و بی‌عشق می‌یابم
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
کسی که هنگام خوشی و ناخوشی دل‌نگرانش بودی
کسی که دار و ندارت را به پایش می‌ریختی
کسی که برای خاطرش حتی جانت را به پشیزی می‌فروختی
کسی که پیش پایش همچون سگی می‌لولیدی
با گذشت زمان، همه چیز می‌گذرد
همه چیز درست می‌شود
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
عشق‌های پرشور را از یاد می‌بریم، و صداها را
صدایی که همچون بیچارگان نجوا می‌کرد
«دیر برنگرد! مراقب باش که سرما نخوری!»
با گذشت زمان
با گذشت زمان همه چیز می‌گذرد
و همچون اسبی از پا افتاده احساس پوچی می‌کنی
و خود را در تختخوابی غریبه می‌یابی درحالی‌که از سرما می‌لرزی
و آن‌گاه است که کاملاً تنها و بی کسیم و شاید کمی بی‌دغدغه
و احساس می‌کنیم که تمام آن سال‌های تباه شده را فریب خوردیم
اما در واقع با گذشت زمان عشقی که در سینه داشتی ناپدید می‌شود
.
** در مورد بعضی آهنگ‌ها نمی‌شه حرفی زد
فقط باید شنید
و به خاطرش سکوت کرد!

.

پاییز

من این زندان به جرم مرد بودن می‌کشم، ای عشق

خطا نسلم اگر جز این خطای دیگری دارم

اگرچه زندگی در این خراب‌آباد زندان است...

- و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم؛

سزایم نیست این زندان و حرمان‌های بعد از آن

جهان گر عشق دریابد، جزای دیگری دارم

صباحی چند از صیف و شتا هم گرچه در بندم

ولی پاییز را در دل، عزای دیگری دارم

غمین باغ مرا باشد بهار راستین، پاییز

که با این فصل، من سرّ و صفای دیگری دارم

من این پاییز در زندان به یاد باغ و بستان‌ها

سرود دیگر و شعر و غنای دیگری دارم

هَزاران را بهاران در فغان آرد؛ مرا پاییز

که هر روز و شبش حال و هوای دیگری دارم

به جان بیزار ازین عقلِ زبونم، ای جنون؛ گل کن...

که سودا و سر زنجیرهای دیگری دارم

بهایی نیست پیش من نه آن مُس را نه این بَه را

که من با نقد مَزدُشتم بهای دیگری دارم

دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند

حقیقت را خبر از مبتدای دیگری دارم...

- مهدی اخوان ثالث -

 

پ ن ۱: زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم، هرچه بیابم شکنم...
- مولانا -

 

پ ن ۲: بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید، کمال آورد
به من ده که بس بیدل افتاده‌ام
وز این هر دو بی‌حاصل افتاده‌ام...
- حافظ -

 

پ ن ۳: دانلود (ره میخانه / محمدرضا شجریان)

رهِ میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر منِ مسکین حرام است

 

خ ن: و من
به «تو»یی می‌اندیشم
که قرار است
آرامش‌بخش همه‌ی این بی‌قراری‌ها باشی...