خرابم کن

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم

برفت در همه عالم به بی‌دلی خبرم

نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم

نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم

من از تو روی نخواهم به دیگری آورد

که زشت باشد هر روز قبله‌ی دگرم

بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست

که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم

قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند

میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم

به جان دوست که چون دوست در برم باشد

هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم

نشان پیکر خوبت نمی‌توانم داد

که در تأمل او خیره می‌شود بصرم

تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود

که هر چه در نظر آید از آن ضعیف‌ترم

به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی

و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم

مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی

خیال روی تو بر می‌کند به یک دگرم

- سعدیِ جان -

 

پ ن ۱: بیخود شده‌ام
لیکن
بیخودتر ازین خواهم...
- مولانا -

 

پ ن ۲: دانلود (دلشدگان)

 

خ ن: «من آبادی نمی‌خواهم
خرابم کن
خرابم کن...»
** در جستجو و در گریز دائم از دو روی یک سکه...


خواب و بیدار

آن تیره مردمک‌ها، آه

آن صوفیان ساده‌ی خلوت‌نشین من

در جذبه‌ی سماع دو چشمانش

از هوش رفته بود

دیدم که بر سراسر من موج می‌زند

چون هرم سرخ‌گونه‌ی آتش

چون انعکاس آب

چون ابری از تشنج باران‌ها

چون‌ آسمانی از نفس فصل‌های گرم

تا بی‌نهایت

تا آن‌سوی حیات

گسترده بود او

دیدم که در وزیدن دستانش

جسمیت وجودم 

تحلیل می‌رود

دیدم که قلب او

با آن طنین ساحر سرگردان

پیچیده در تمامی قلب من

ساعت پرید

پرده به همراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هاله‌ی حریق

می‌خواستم بگویم

اما شگفت را

انبوه سایه گستر مژگانش

چون ریشه‌های پرده‌ی ابریشم

جاری شدند از بن تاریکی

در امتداد آن کشاله‌ی طولانی طلب

و آن تشنج، آن تشنج مرگ‌آلود

تا انتهای گمشده‌ی من

دیدم که می‌رهم

دیدم که می‌رهم

دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک می‌خورد

دیدم که حجم آتشینم

آهسته آب شد

و ریخت، ریخت، ریخت

در ماه، ماه به گودی نشسته، ماه منقلب تار

در یکدگر گریسته بودیم

در یکدگر تمام لحظه‌ی بی‌اعتبار وحدت را

دیوانه‌وار

زیسته بودیم...

- فروغ فرخزاد -

 

پ ن ۱: قطع امید کردی؟
صب پا شدی نگاه کردی؟
به آسمون نگاه کردی؟
دم صبح طلوع آفتابو نمی‌خوای ببینی؟

سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب دیگه نمی‌خوای ببینی؟
ماه‌ رو دیدی؟
نمی‌خوای ستاره‌ها رو ببینی؟
شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمی‌خوای ببینی؟
چشماتو می‌خوای ببندی؟
از مزه‌ی یه گیلاس، می‌خوای بگذری؟
نگذر... من رفیقتم. می‌گم نگذر...
- طعم گیلاس / عباس کیارستمی -

 

پ ن ۲: ناشناسی درون سینه‌ی من
پنجه بر چنگ و رود می‌ساید
همره نغمه‌های موزونش
گوئیا بوی عود می‌آید...
- فروغ فرخزاد -

 

پ ن ۳:‌ کیوان صدابردار بود، عاشق صدای سکوت بود. یه نوار بهم می‌داد می‌گفت اینو بذار توی دستگاه؛ سکوت محض بود، بعدش می‌گفت این صدای غار علیصدره یا مقبره‌ی بایزید بسطامیه...
اون اوایل آشناییمون من یه تصادف بد داشتم، چند ماه افتاده بودم توی رختخواب.
گاهی کیوان میومد چند ساعت توی خواب صدای نفس کشیدنم و ضبط می‌کرد و می‌رفت توی خونه گوش می‌داد.
خودتونو بذارید جای من، شما بودید عاشقش نمی‌شدید؟
- اژدها وارد می‌شود / مانی حقیقی -

 

خ ن: به امید تو
که آغاز و پایان همه‌ی خواستن‌هایی...

 

خارِ سرِ دیوار

یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی‌دارم

زیرا که تویی کارم، زیرا که تویی بارم

از قند تو می‌نوشم، با پند تو می‌کوشم

من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم

جان من و جان تو گویی که یکی بوده‌ست

سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم

از باغ جمال تو یک بند گیاهم من

وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم

بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است

بر بوی گل وصلت خاری است که می‌خارم

چون خار تو این باشد گلزار تو چون باشد

ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم

خورشید بود مه را بر چرخ حریف از جان

دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم

رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت

گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم

دیدم همه عالم را نقش در گرمابه

ای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم

هر جنس سوی جنسش زنجیر همی‌ درَد

من جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم

گرد دل من جانا دزدیده همی گردی

دانم که چه می‌جویی ای دلبر عیارم

در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری

خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم

ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارم

ای یوسف دیدارم وی رونق بازارم

تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان

در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم

در شادی روی تو گر قصه‌ی غم گویم

گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم

بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند

بی‌پرده‌ی تو رقصد یک پرده نپندارم

آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا

پنهان بود این خارش هر جای که می‌خارم

خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو

ابر شکرافشانم جز قند نمی‌بارم

در آبم و در خاکم در آتش و در بادم

این چار بگرد من اما نه از این چارم

گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی

از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم

تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا

هرچند به تن اکنون تصدیع نمی‌آرم

- مولانا -

 

پ ن ۱: ای دل
به سردمهری دوران صبور باش
کز پی رسد بهار
چو پاییز
بگذرد
- رهی معیری -

 

پ ن ۲: من با تو از هیچ،
از هیچ توفان
هراسی ندارم...
- حسین منزوی -

 

پ ن ۳: تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
- هوشنگ ابتهاج -

 

پ ن ۴: غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی
که در این بادیه‌ی غم‌زده غم‌خواری نیست
- روح‌الله خمینی -

 

پ ن ۵: دانلود (صید جگرخسته / محسن چاوشی)

 

خ ن: کی قراره این پاهای سیمانی تکون بخوره؟؟

 

مست

جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست

بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست

دیوانه این چنین که منم در بلای عشق

دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست

گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست

آن کن که رای تست مرا اختیار نیست

ما را همین بس است که داریم درد عشق

مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست

ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش

کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست

با عشق همنشین شو و از عقل برشکن

کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست

هر قوم را طریقتی و راهی و قبله‌ایست

پیش عبید قبله به جز کوی یار نیست

- عبید زاکانی -

 

پ ن ۱:‌ همراه بسیار است
اما
همدمی نیست!
- فاضل نظری -

 

پ ن ۲: من از برای مصلحت
در حبس دنیا مانده‌ام...
- مولانا -

 

پ ن ۳: در دلم غوغاست
اما
رازداری
بهتر است.
- ؟ -

 

پ ن ۴: دانلود (خانه به دوش / علیرضا افتخاری)
* ازونا که باید شنید و با غمش آروم شد :)

 

خ ن: به تو پناه می‌برم،
از اینجا...
از وسط این هیاهوها،
این سیاه‌ها و خاکستری‌ها،
از بین تمام این نگاه‌های خالی،
باز هم
به تو
پناه می‌برم.
** پناه می‌برم به عشق، به شعر، به تو.

 

شکایت کجا بریم؟

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس

آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه‌ی کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

- سعدی -

 

پ ن ۱: خنک آن قماربازی
که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا
هوس قمار دیگر
- مولانا -

 

پ ن ۲: دانلود آهنگ فوق‌العاده (بهار دلنشین / بنان)

 

خ ن ۱: سعی می‌کنم احساسات رو از دلم بکشم بیرون و اون‌ها رو به شکل کلمات دربیارم بلکه کمی آروم شم از فشار این حبس‌شدگی‌ها و دل‌گرفتگی‌ها...
سعی می‌کنم...
سعی می‌کنم...

خ ن ۲: این روزهایی که پرن از رفتن!
دیدن صفحه‌ی سیاهی که از رفتن عزیزی حکایت می‌کنه،
شنیدن صدای جیغ دختری که توی مرز دیدن و ندیدن داره دست و پا می‌زنه،
یا دختربچه‌ی با چشمای فوق‌ زیبا که تنها آرزوش داشتن میوه‌اس! به همین سادگی! به همین مسخرگی!
و تو اینجا نشستی و اجازه می‌دی زمان بگذره!
و تو اینجا نشستی و سنگ‌هایی که آدم‌ها به طرف پرت کردن و پرت می‌کنن رو نگاه می‌کنی،
و اون‌قدر بهشون خیره می‌شی که سنگینی‌شون تا بی‌نهایت روی شونه‌هات می‌مونه.
با این دنیا باید چی‌کار کرد؟

با این دستای خالی،
با این قلبای خالی،
باید با این دنیا چی‌کار کرد؟!

 

خیال کعبه

باز از شراب دوشین در سر خمار دارم

وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم

سرمست اگر به سودا بر هم زنم جهانی

عیبم مکن که در سر سودای یار دارم

ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم

مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم

سیلاب نیستی را سر در وجود من ده

کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم

شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر

کاندر سراچه‌ی دل نقش و نگار دارم

موسی طور عشقم در وادی تمنا

مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم

رفتی و در رکابت دل رفت  وصبر و دانش

بازآ که نیم‌جانی بهر نثار دارم

چندم به سر دوانی پرگاروار گردت

سرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارم

عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد

عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم

زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی

تا بامداد محشر در سر خمار دارم

- سعدی -

 

 

پ ن ۱: وه که در عشق چنان می‌سوزم
که به یک شعله
جهان می‌سوزم...
- سعدی -

 

پ ن ۲: خیال کعبه چنان می‌دواندم به نشاط
که خارهای مغیلان حریر می‌آید
غمین نباشم اگر دیر آمدی که مرا
سعادتی چو تو البته دیر می‌آید
- سعدی -

 

پ ن ۳: هر چه اوج می‌گیریم، چشم‌اندازمان گسترده‌تر می‌شود و گزینش‌ها و دوراهی‌ها و میان‌برها را بهتر می‌بینیم و هر چه فرود بیاییم، چشم‌اندازمان را از دست می‌دهیم و هنگام فرود، درک و دریافتمان از گزینش‌های دیگر بر باد می‌رود.
حواسمان پی جزئیات می‌رود.
جزئیات روزمره‌ی ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه و به این ترتیب زندگی‌های همتا را فراموش می‌کنیم...
- ریچارد باخ -

 

پ ن ۴ : این ویدیوی کوتاه و جالب رو ببینید...

 

خ ن: چند روز پیش می‌خوندم که «بچه‌ها توی لحظه زندگی می‌کنن، به خاطر همینه که شادن!»
باید حتما یه چیزی باشه، باید یه درستی باشه، یه اصلی باشه...
وگرنه چرا آدما توی ابتدایی‌ترین و مساوی‌ترین وضعیت وجودی‌شون، یعنی اوایل تولد، دارن به عارفانه‌ترین شکل ممکن زندگی می‌کنن!
ما آدما با چشم به دنیا می‌آیم، با دست، با پا...
ولی انگار محدودیت‌ها، شرایط، نیازها
همه و همه باعث می‌شن روز به روز کورتر، روز به روز لنگ‌تر و ساکن‌تر و روز به روز بی‌دست‌وپاتر بشیم!
اونقدر نابینا، اونقدر ساکن و اونقدر بی‌تأثیر که دنیای بزرگ اطرافمون خلاصه شده توی چند متر یا نهایتا چند کیلومتر فیزیکی!
کاش می‌شد اوج گرفت و از بالا به این دنیای حقیر نگاه کرد.
تا بهتر دید و فهمید که زنجیرهای وجودمون چقدر حقیرتر از اونی هستند که جلوی پروازمون رو بگیرن!
کاش می‌شد فهمید که باید یه اصلی یه مقصودی باشه که اهمیتش بالاتر از همه‌ی غم‌ها و دلشوره‌هاست...
ارزشش حتی بالاتر از جون من و توئه...

 شب‌ها گذرد که دیده نتوانم بست
 مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
 باشد که به دست خویش خونم ریزی
 تا جان بدهم دامن مقصود به دست