سوز درون

آن کس که از او صبر محال است و سکونم

بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم

پرسید که چونی ز غم و درد جدایی

گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم

زان گه که مرا روی تو محراب نظر شد

از دست زبان‌ها به تحمل چو ستونم

مشنو که همه عمر جفا برده‌ام از کس

جز بر سر کوی تو که دیوار زبونم

بیم است چو شرح غم عشق تو نویسم

کآتش به قلم درفتد از سوز درونم

آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار

کو تا بنویسند گواهی به جنونم

شمشیر برآور که مرادم سر سعدیست

ور سر ننهم در قدمت عاشق دونم

- سعدی -

.


پ ن ۱: ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیده‌ایم از این اختیارها
- علی‌اکبر لطفیان -


پ ن ۲: حال و هوای (Nothing Else Matters/ Metallica)
.

خ ن: خدایا!
راه رو نشونم بده...

.

اسیر

زندگي بر دوش ما بار گراني بيش نيست

عمر جاويدان، عذاب جاوداني بيش نيست

لاله بزم آراي گلچين گشت و گل دمساز خار

زين گلستان بهره بلبل، فغاني بيش نيست

ميکند هر قطره‌ی اشکي، ز داغي داستان

گر چو شمعم، شکوه‌ی دل را زباني بيش نيست

آنچنان دور از لبش بگداختم، کز تاب درد

چون ني، اندام نحيفم استخواني بيش نيست

من اسيرم در کف مهر و وفاي خويشتن

ورنه او سنگين‌دلِ نامهرباني بيش نيست

تکيه بر تاب و توان کم کن، که در ميدان عشق

آن ز پا افتاده اي، وين ناتواني بيش نيست

قوت بازو سلاح مرد باشد، که آسمان

آفت خلق است و در دستش کماني بيش نيست

هر خس و خاري در اين صحرا بهاري داشت ليک

سر بسر دوران عمر ما، خزاني بيش نيست

اي گل، از خون رهي پروا چه داري؟ کان ضعيف

پر شکسته طاير بي آشياني بيش نيست

- رهی معیری -

پ ن ۱: تار و پود هستیم بر باد رفت
اما نرفت
عاشقی‌ها از دلم
دیوانگی‌ها
از سرم...
- رهی معیری -

پ ن ۲: طریق عقل بود، ترک عاشقی
دانم
ولی ز دست من این کار برنمی‌آید...
- رهی معیری -

پ ن ۳: دانلود (حاصل عمر/همایون شجریان)

خ ن: گاهی وقتا هی توی خودت فرو می‌ری
فرو می‌ری
فرو می‌ری
اونقدر که راهی به جز انفجار برات باقی نمی‌مونه!
.
.
.
* زندگی به طرز وحشتناکی سخته!

روز ششم: The Correspondence

و کلمه بود و جهان در مسیر تکوین بود

و «دوست داشتن» آن کلمه نخستین بود

خدا امانت خود را به آدمی بخشید

که بار عشق برای فرشته سنگین بود

و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد

کز این دو حادثه، اولی کدامین بود!

اگر نبود به جز پیش پا نمی‌دیدیم

همیشه عشق همان دیده جهان‌بین بود

به عشق از غم و شادی، کسی نمی‌گیرد

که هر چه کرد پسندیده و به آیین بود

اگر که عشق نمی‌بود، داستان حیات

چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود؟

و آمدیم که عاشق شویم و درگذریم

که راز آمدن و مرگ آدمی این بود...

- حسین منزوی -


پ ن ۱: کس را چه خبر ز اندرون دل من؟!
- ابوسعید ابوالخیر -


پ ن ۲: دانلود (کهکشان عشق / محمد نوری)


خ ن: این شعر منزوی رو قبل از دیدن (The Correspondence) خوندم.
و جالب بود هماهنگی‌ای که در آخر بین فیلم و شعر حس کردم! هر چند «عشق» از اون مقوله‌هاییه که نمی‌تونم راحت و بااطمینان راجع بهش حرف بزنم... ولی با این حال هیچ شکی در عظمتش ندارم.
* فیلم خوبی بود؛ نه در حد شاهکارهای جوزپه تورناتوره، ولی همین که بعد از تموم شدنش هم ذهنم رو مشغول خودش کرد، یعنی می‌تونم اون رو جزو خوب‌های خودم دسته‌بندی کنم!
* هر پدیده‌ای، مجموعه‌ای از بی‌نهایت نقطه است بین دو تا رنگ سیاه و سفید. این ماییم که می‌تونیم دنیا رو، هر پدیده رو اون طوری ببینیم که می‌خوایم... ما می‌تونیم یک شیء ساده رو به بی‌نهایت شکل ببینیم... ما می‌تونیم دنیا رو طوری ببینیم که تا ابد آزارمون بده یا می‌تونیم همیشه از قسمت سفید اشیاء بهشون نگاه کنیم!
ما می‌تونیم خالق دنیای خودمون باشیم، فقط باید راهش و پیدا کنیم...
باید راهش و پیدا کنیم...

روز پنجم: In the Mood for Love

کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ

به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز

بسا شگفت که ظرفیت بهارم بود

منی که زیسته بودم مدام در پاییز

چنان به دام عزیز تو بسته است دلم

که خود نه پای گریزش بود نه میل گریز

شده است از تو و حجم متین تو ، پُر بار

کنون نه تنها بیداری ام که خوابم نیز

چگونه من نکنم میل بوسه در تو ، تویی

که بشکنی ز خدا نیز شیشه ی پرهیز

هراس نیست مرا تا تو در کنار منی

بگو تمام جهانم زند صلای ستیز

تو آن دیاری، آن سرزمین موعودی

فضای تو همه از جاودانگی لبریز

شکسته ام ز پس خود تمام پُل ها را

من از تو باز نمیگردم ای دیار عزیز!

- حسین منزوی -


پ ن ۱: وه که جدا نمی‌شود
نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت
در طلب تو، حال من...
- سعدی -


پ ن ۲: جان درد تو یادگار دارد بی‌تو
اندوه تو در کنار دارد بی‌تو
با این همه من ز جان به جان آمده‌ام
جان در تن من چه کار دارد بی‌تو...؟
- انوری -


خ ن: نمی‌دونم می‌شه به وجود «عشق» بین آدم‌ها اعتقاد داشت؟!
یا هر چیزی که هست فقط رشته‌ای از شهوت‌های تموم‌شدنی و توهم‌های اجباریه!
ولی نه!
روابط بین آدم‌ها، در بهترین حالت فقط می‌تونه تسکینی باشه برای تحمل رنج «بودن» و «تنهایی»...
شاید هم عشقی باشه!‌ ولی نه برای آدم‌های قرن ما که توی خودخواهی غرق شدن...
به قول حسین پناهی:
«از عشق سخن گفتن، برای آدمی هنوز خیلی زود است! خیلی زود...»

روز چهارم: گلادیاتور

گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم

گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم

با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم

اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم

خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی

اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم

تا من بلند باشم پستم کند به داور

چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم

ای حلقه‌های زلفش پیچیده گرد حلقم

افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم

آمد خیال مستش مستانه حمله آورد

چندان بهانه کردم وز دست او نرستم

حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر

گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم

گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است

من کی شکار دامم من کی اسیر شستم

گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم

ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم

من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی

چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم

هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی

در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم

ای آب زندگانی با تو کجاست مردن

در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم

- مولانا -


پ ن ۱: از دل و جا شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه... دل و جان این همه نیست!
- حافظ-


پ ن ۲: منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
- حافظ -


خ ن: شاید بهشت همون روزی باشه که آدم‌ها یاد بگیرن بتونن کنار هم باآرامش زندگی کنن...
روزی که بتونن عمیقا درد هم رو درک کنن. روزی که یاد بگیرن به هم به چشم جزئی از وجودشون نگاه کنن.
روزی که دورویی نباشه، دروغ نباشه، حماقت و نادونی نباشه.
اونوقت شاید آدم‌ها بتونن یاد بگیرن به درد هم اضافه نکنن. یاد بگیرن با هم بالا برن.
...
با دیدن گلادیاتور می‌تونیم دوباره ببینیم که داشتن «قدرت» و «آزادی مطلق» چه بلایی به سر آدما می‌آره!
تا وقتی خودخواهی درون آدم‌ها ریشه داره، قدرت و آزادی آدم‌ها چیزی جز سیاهی به بار نمیاره.
کمودوس نماد آدم خودخواه بود که من رو یاد کالیگولا می‌نداخت!
...
چیز وحشتناکی که هست اینه، «عادت» می‌تونه آدم‌ها رو تا جایی بکشونه که حتی از دیدن صحنه‌ی قتل و کشتار آدم‌های بی‌گناه هم لذت ببرن!
و من رو یاد این شعر مشیری می‌ندازه که:
«بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد...»
* یکی از صحنه‌های خوب فیلم، وقتی بود که ماکسیموس بعد از کشتن گلادیاتور حریف، شمشیرش رو پرت می‌کنه و رو به جمعیت داد می‌زنه که...

روز سوم: مرثیه‌ای برای یک رویا

هرچه دارم در میان خواهم نهاد
بی خبر سر در جهان خواهم نهاد

جان چو صبحی بر جهان خواهم فشاند
سر چو شمعی در میان خواهم نهاد
سود ممکن نیست در بازار عشق
پس اساسی بر زیان خواهم نهاد

گر قدم از خویش برخواهم گرفت
از زمین بر آسمان خواهم نهاد
مرغ عرشم سیر گشتم از قفس
روی سوی آشیان خواهم نهاد

تا نیاید سر جانم بر زبان
مهر مطلق بر زبان خواهم نهاد
زهر خواهد شد ز عیش تلخ من
صد شکر گر در دهان خواهم نهاد
آستین پر خون به امید وصال
سر بسی بر آستان خواهم نهاد
دست چون می نرسدم در زلف دوست
سر به زیر پای از آن خواهم نهاد
در زبان گوهرافشان فرید
طرفه گنجی جاودان خواهم نهاد
- عطار -


پ ن ۱: یک دل و
این همه غم
وای به من!
- فروغی بسطامی -


خ ن: امروز توی «وقتی نیچه گریست» می‌خوندم که:
«برویر معتقد بود لذت مورد مشاهده بودن، چنان عمیق است که شاید رنج حقیقی از کهنسالی، داغ دیدگی و یا داشتن عمر بیشتر نسبت به کسانی که دوستشان داریم، هراس از ادامه دادن به زندگی‌ای است که در آن دیگر کسی قادر به مشاهده‌ی ما نباشد.»
Requiem for a Dream هم به نوعی همین رو نشون داد!
پیرزنی که همسرش رو از دست داده، تنها پسرش زیاد بهش سر نمی‌زنه و تنها دلیلش برای این که صبح‌ها از خواب بیدار شه این می‌شه که یه روز یک نفر بهش زنگ می‌زنه و خبر این رو می‌ده که می‌تونه توی یه مسابقه‌ی تلویزیونی که بیننده‌ی زیادی داره شرکت کنه!
دیدن این صحنه‌ها رقت‌انگیز بود! این که تو، همه‌ی عمرت رو داده باشی و در انتها هنوز توی نیاز «دیده شدن» مونده باشی...
من رو می‌ترسونه... این که سطح نیاز من توی ۶۰، ۷۰ سالگی چیه؟!
چند وقت پیش یه داستانکی می‌خوندم، راجع به بچه‌ای که مادربزرگش اون رو از دست زدن به یه سطل آشغال منع می‌کنه! بچه‌ی قصه توی خیالاتش همه‌اش تصور می‌کرده که داره با این سطل بازی می‌کنه و به خیالش کلی کارای ممنوعه می‌کنه و کلی آشغال توش می‌ریزه و...
وقتی بزرگ می‌شه از مادربزرگش می‌پرسه برای چی اون سطل اونقدر برات مهم بود؟
مادربزرگ جواب می‌ده که اون سطل اهمیتی نداشت! فقط می‌خواستم تو حواست به اون باشه و سراغ بقیه چیزای خطرناک نری!
شده قصه‌ی ما! ما توی نیازای ابتدایی زندگی‌مون می‌مونیم و جلو نمی‌ریم!
ذهن ما سال‌های حبس افکار سطح پایین و نیازای دم دستی و پوچ می‌شه. اونقدر که اسیرشون می‌شیم، اونقدر که آخر عمر می‌بینیم توی ب بسم‌الله گیر کردیم...
ترس نداره؟؟ نگرانی نداره؟؟