حرف های خسته

دو چشم سرخ - دو ماهی قرمز نگران - داشت

دو تا پرنده‌ی بی آسمان - دو دست جوان - داشت

سرش تجسم سوزان دوزخی ابدی بود

هزار جمله‌ی آتش گرفته توی دهان داشت

بنا نبود که یک شعر نیمه کاره بماند

قرار بود کس دیگری شود ... غم نان داشت

هزار مرتبه در چنگ روزگار تلف شد

شکسته بود دلش ، گرچه باز هم ضربان داشت

دلش شبیه سر یاکریم گمشده‌ای بود

که زیر پنجه یک گربه کنده می‌شد و جان داشت!

شبیه آدمکی کهنه بود در ته صندوق

غم ندیده شدن زیر هر رگش جریان داشت

به فکر دور شدن، گم شدن، به فکر سفر بود

هزار خاطره‌ی زخم خورده در چمدان داشت

قرار بود کمی ماجرای تازه بسازد

برای دیدن خورشید، چند ماه زمان داشت

و گفت پیش خودش: صفر احتمال کمی نیست!

خیال داشت کمی زندگی کند؛ سرطان داشت ...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن۱: ز خرده گیری روز حساب آزادم

        ورق سیاه چنان کرده ام که نتوان خواند!

                     - طالب آملی -

                              ***

طالب! خوشا به حوصله ات وقت امتحان

ما برگه را سفید به استاد می دهیم ...

            - یاسر قنبرلو -

 

پ ن۲: خموش باش که کس باورت نخواهد کرد ...

- مولانا -

 

غزلی در نتوانستن

از دست‌های گرم تو

کودکان توأمان آغوش خویش

سخن‌ها می‌توانم گفت

غم نان... اگر بگذارد...

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو، سرودها می‌توانم کرد

غم نان... اگر بگذارد...

رنگ‌ها در رنگ‌ها دویده 

از رنگین‌کمان بهاری تو

که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

نقش‌ها می‌توانم زد

غم نان، اگر، بگذارد

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ئی در پیراهن،

از انسانی که توئی

قصه‌ها می‌توانم کرد

غم نان

اگر

بگذارد.

- احمد شاملو -

 

پ ن ۱: اگر نام مرا با الماس بنویسند یا ننویسند

چه تفاوت؟!

تو مرا بشناس،

تو مرا بخوان،

تو مرا دریاب...

- نادر ابراهیمی -

 

پ ن ۲: تو تقدیر منی ای عشق، اما عقل می‌گوید

بیا بگذر ز تقدیرت، همین یک کارمان مانده !!!

- حامد عسکری -

 

پ ن ۳: 

I do not love you as if you were salt-rose, or topaz,
or the arrow of carnations the fire shoots off.
I love you as certain dark things are to be loved,
in secret, between the shadow and the soul.

I love you as the plant that never blooms
but carries in itself the light of hidden flowers;
thanks to your love a certain solid fragrance,
risen from the earth, lives darkly in my body.

I love you without knowing how, or when, or from where.
I love you straightforwardly, without complexities or pride;
so I love you because I know no other way

than this: where I does not exist, nor you,
so close that your hand on my chest is my hand,
so close that your eyes close as I fall asleep. 

 - Pablo Neruda -

 

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

و هر انسان 

برای هر انسان 

برادری است.

روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند

قفل

افسانه‌ئی ست

و قلب

برای زنده‌گی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف

زنده‌گی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه‌ئی ست

تا کم‌ترین سرود

بوسه باشد.

روزی که تو بیائی، برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

و من آن روز را نتظار می کشم

حتی روزی 

که دیگر

نباشم.

- احمد شاملو -

 

پ ن۱: بامت بلند باد، که دلتنگی‌ات مرا

از هرچه هست، غیر تو، بیزار کرده است ...

  - فاضل نظری -

 

پ ن۲: شیخ با من سخن از عالم عقبی می‌گفت

    گفتمش: شیخ! به آنجا که روم «او» هم هست؟!

- فریبرز رضانواز -

 

پ ن ۳: مرگ

همین تهی شدن از تست

و قبر

اینجا درون پیراهن خود

مردن است...

- زری جوادی -

 

کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم اگر دروغ بگویم!

من خواب آن ستاره قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست

مثل پدر نیست... مثل انسی نیست...

مثل یحیی نیست... مثل مادر نیست...

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درخت های خانه معمار هم بلندتر است

و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر

و از برادر سیدجواد هم که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود سیدجواد هم که تمام اتاق های منزل ما مال اوست

نمی ترسد

و اسمش آن چنان که مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند تمام حرف های سخت کتاب کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

و می تواند حتی هزار را بی آن که کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه سیدجواد هر چقدر جنس که لازم دارد نسیه بردارد

و می تواند کاری کند که لامپ الله

که سبز بود مثل صبح سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ...

چقدر روشنی خوب است

چقدر روشنی خوب است

و من چقدر دلم می خواهد

که یحیی یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چقدر دلم می خواهد

که روی چارچرخه یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ...

چقدر دور میدان چرخیدن خوب است

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است

چقدر باغ ملی رفتن خوب است

چقدر مزه پپسی خوب است

چقدر سینمای فردین خوب است

و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید

و من چقدر دلم می خواد که گیس دختر سیدجواد را بکشم!

چرا من این همه کوچک هستم؟

که در خیابان ها گم می شوم؟

چرا پدر که این همه کوچک نیست

و در خیابان ها هم گم نمی شود

کاری نمی کند که آن کسی که به خوابم آمده ست

روز آمدنش را جلو بیندازد؟

و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه شان خونی ست

و آب حوض هاشان هم خونی ست

و تخت کفش هاشان هم خونی ست

چرا کاری نمی کنند؟

چرا کاری نمی کنند؟

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید در خواب خواب ببیند؟

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست

در نفسش با ماست

در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درخت های کهنه یحیی بچه کرده است

و روز به روز بزرگ می شود

کسی از باران...

از صدای شر شر باران...

از میان پچ پچ گل های اطلسی...

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره مریضخانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

و سینمای فردین را قسمت می کند

درخت های دختر سیدجواد را قسمت می کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام...

- فروغ فرخزاد -

 

پ ن۱: در حالی که پرستار مشغول تزریق بود، ورونیکا دوباره پرسید: «چقدر وقت دارم؟»
- « بیست و چهار ساعت، شاید کمتر»
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
- «می خواهم دو خواهش کنم. اول دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم و از هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمی خواهم بخوایم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر می کردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد، علاقه به آن ها را از دست دادم.»
- «و خواهش دوم چیست؟»
-«می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. می خواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه آنجا بودم و هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. می خواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد صحبت کنم. بارها از کنار هم رد شده ایم و هیچوقت از او نپرسیده ام حالش چطور است. می خواهم بدون کت بیرون بروم و در برف قدم بزنم. می خواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟ من که همیشه گرم می پوشیدم و از سرماخوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر! می خواهم باران را روی صورتم احساس کنم، به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم، تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم و بگویم دوستش دارم. می خواهم در دامنش گریه کنم بدون این که از نشان دادن احساسم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بوده اند... فقط پنهانشان می کردم...»
- ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد / پائولو کوئیلو -

 

پ ن۲: زمین به ما آموخت

«ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم»

مگر کم از خاکیم؟

نفس کشید زمین، ما چرا نفس نکشیم؟!

- فریدون مشیری -

 

پ ن۳: چون تو دارم

همه دارم

دگرم هیچ نیاید...

- سعدی -

 

دنیا به همین چند سطر رسیده است ...

در سجده بودی آسمان روی سرت می ریخت

دال دعا از دست های لاغرت می ریخت

در سجده بودی و هزاران چشم نامحرم

هر بار از چادرنماز مادرت می ریخت

رگبار غم، رگبار بمب و تیر، جَر جَر جَر

از آسمان بر پشت بام هاجرت می ریخت

باران نه ... خون در چاله های شهرتان پر بود

بهمن نه ... خون از کوه های کشورت می ریخت

تنها به مردن یا به کشتن فکر می کردی

وقتی زنت یک کاسه خون پشت سرت می ریخت

زخمی شدی ... گفتی خدا با ماست؟ با آن هاست؟

آتش شبیه پاسخی بر سنگرت می ریخت ...

برگشته بودی، پاسخ زخمت مشخص بود

صدها جواب از زخم های بسترت می ریخت

یک بال خود را چند بیت قبل گم کردی

دنیا خودش را روی بال دیگرت می ریخت...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن ۱: 

بیا به حال بشر های های گریه كنیم

كه با برادر خود هم نمی تواند زیست

چنین خجسته وجودی ، كجا تواند ماند ؟

چنین گسسته عنانی كجا تواند رفت ؟

صدای غرش تیری دهد جواب مرا :

- به كوه خواهد زد !

به غار خواهد رفت 

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد .

- فریدون مشیری -

** متن کامل این شعر

 

پ ن ۲: از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه... آدم زنده بود!

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

ای دریغ!

آدمیت برنگشت

...

- فریدون مشیری -

** متن کامل این شعر

 

خ ن: دنیا داره روز به روز سیاه و سیاه تر می شه؛

ذهنای بیمار روز به روز قوی تر؛

سفیدیا روز به روز کوچیک و کوچیک تر؛

به این فکر می کنم که چی می تونه ارزش این رو داشته باشه؟

که به قیمت لبخند خودت لبخند دیگری رو بدزدی... بکشی...

هیجی!

هیجی ارزشش و نداره!

پول؟ شهوت؟ قدرت؟ جنون؟

آدم به خاطر اینا زنده بمونه؟

آدم به خاطر اینا لبخند بزنه؟ 

آدم به خاطر اینا بمیره؟

چه زندگی حقیری... :(

***

« فرصتی نمانده است ... / بیا همدیگر را بغل کنیم ! / فردا / یا من تو را می‏ کشم

یا تو چاقو را در آب خواهی شست / همین چند سطر ...

دنیا به همین چند سطر رسیده است ! / به این که انسان کوچک بماند بهتر است ،

به دنیا نیاید بهتر است ... / اصلا / این فیلم را به عقب برگردان

آن‏قدر که پالتوی پوست پشت ویترین ، پلنگی شود / که می‏دود در دشت‏های دور

آن‏قدر که عصاها / پیاده به جنگل برگردند / و پرندگان

دوباره بر زمین … / زمین … / نه ! / به عقب‏ تر برگرد

بگذار خدا / دوباره دست‏هایش را بشوید

در آینه بنگرد / شاید ... / تصمیم دیگری گرفت ...»

- گروس عبدالملکیان -

 

آتش

ابری نیست...

بادی نیست...

می‌نشینم لب حوض:

گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل، آب

پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می‌چیند

نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر

رستگاری نزدیک: لای گل‌های حیاط

نور در کاسه مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان، که از آن چهره من پیداست

چیزهایی هست که نمی‌دانم

می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد

می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم

راه می‌بینم در ظلمت، من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج

پرم از سایه برگی در آب:

...

چه درونم تنهاست!

- سهراب سپهری -

 

پ ن۱: سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده

شاید دوباره گلی بروید،

شبیه آن‌چه در بهار بوییدیم

پس به نام زندگی،

هرگز مگو «هرگز»...

- پل الوار -

 

پ ن۲: حرفی از نام تو آمد  بر زبان

دست‌هایم،

دفترم،

آتش گرفت...

- قیصر امین پور -

 

پ ن۳: پرنده خار، در سینه قانونی ازلی را پی می‌گیرد.

آن‌چه نمی‌شناسد برآن می‌داردش که خاری در سینه بنشاند

و ترانه‌خوان به سوی مرگ بشتابد.

آن دم که خار در سینه‌اش می‌خلد، پرنده نمی‌داند که خواهدش کشت.

همچنان ترانه می‌خواند... ترانه می‌خواند...

تا توان سر دادن تک نغمه‌ای نمی‌ماند...

اما ما هنگامی که سینه به ورطه خارزار می‌سپاریم،

می‌دانیم،

درمی‌یابیم،

و چنین می‌کنیم...

چنین می‌کنیم...

- پرنده خارزار/کالین مک‌کالو -

 

 

معلق

پله ها در پیش رویم، یک به یک دیوار شد

زیر هر سقفی که رفتم بر سرم آوار شد

خرق عادت کردم اما بر علیه خویشتن:

تا به گرد گردنم پیچد، عصایم مار شد

اژدهای خفته‌ای بود آن زمین استوار

زیرپایم، ناگه از خواب قرون بیدار شد

مرغ دست‌آموز خوش‌خوان، کرکسی شد لاشه‌خوار

وآن غزال خانگی برگشت و گرگی هار شد

گل فراموشی و هر گلبانگ خاموشی گرفت

بس که در گلشن شبیخون خزان، تکرار شد

تا بیاویزند از اینان آرزوهای مرا

جابجا در باغ ویران، هر درختی دار شد

زندگی با تو چه کرد ای عاشق شاعر مگر

کان دل پرآرزو، از آرزو بیزار شد

بسته خواهد ماند این در همچنان تا جاودان

گرچه بر وی کوبه‌های مشتمان رگبار شد

زَهره سقراط با ما نیست رویاروی مرگ

ورنه جام روزگار از شوکران سرشار شد

- حسین منزوی -

 

پ ن ۱: 

چندسال از تو بی‌خبر بودیم / تاسرانجام شب به حرف آمد

بدنت زیر آب پیدا شد / بعد از آن بیست سال برف آمد

بعد از آن تا که یادمان برود / بی‌مهابا گناه می‌کردیم

بعد از آن چندسال با تردید / آسمان را نگاه می‌کردیم

بعد از آن هرچه راه می‌رفتیم / راه‌مان اشتباه‌تر می‌شد

بعد از آن هر چه ورد می‌خواندیم / دست‌هامان... سیاه‌تر می‌شد...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن ۲: درآخر،

ما حرف‌های دشمنان‌مان را

از یاد می‌بریم،

اما 

سکوت دوستانمان را

هرگز...

- مارتین لوترکینگ -

 

پ ن ۳: 

صد وعده امید به دل داده‌ام،

دروغ!

چون من میاد هیچکسی

شرمسار خویش...

- صائب تبریزی -

 

پ ن۴: من هیچوقت در زندگی نفهمیده‌ام که چه می‌خواهم،

همیشه قوای متضادی مرا از یکسو به سوی دیگر کشانده

و من نتوانسته‌ام دل و جانم را فدای یک طرف بکنم

و طرف دیگر را از خود برانم!

بدبختی من همین است...

همیشه دودل بوده‌ام.

همیشه با یک پا به طرف سراشیبی و یا پای دیگر رو به بلندی رفته‌ام

و درنتیجه

وجود من معلق بوده است...

- چشم هایش / بزرگ علوی -

 

روزای غیرممکن

بعد تو منظره کوچهٔ‌ مان فرق نکرد

پنجره، چهره من، سوز اذان... فرق نکرد

سر هر پیچ که عمداً به تو بر می‌خوردم

سرخی صورت من از هیجان فرق نکرد

بعد تو مادرم از عشق مرا می‌ترساند

حس من زیر قدم‌های زمان فرق نکرد

بی تو درگیر خیالات پر از درد شدم

روی بوم غزلم رنگ خزان فرق نکرد

روز و شب خوانده شدی در دل هر تصنیفی

بعد تو سوز قمر، لحن بنان... فرق نکرد

مردی از جنس تو در قصه من مانده هنوز

سال‌ها رفت ولی... مرد جوان فرق نکرد

هر چه می‌خواستم از شب به حقیقت پیوست

روز شد... چهره بی رحم جهان... فرق نکرد...

- صنم نافع -

 

پ ن ۱: 

نگاهش می‌کنم شاید

به سمتم سربگرداند

سر او بر نمی‌گردد

مگر تقدیر برگردد... !

- یاسر قنبرلو -

 

پ ن ۲: من کاشف اصالت زیبایی توام

مفتون روح پاک و فریبایی توام

تو با نوشخند مهر

با واژه محبت

فرسوده جان محتضرم را از بند درد

آزاد می‌کنی

و با نوازشت

این خشک‌زار خاطره‌ام را

آباد می‌کنی

با سدی از سکوت

در من

رساترین تلاطم ساکن را

بنیاد می‌کنی

با این سکوت سخت هراس‌انگیز...

بیداد می‌کنی...

- حمید مصدق -

 

پ ن ۳: 

پشت سر آتیشه و دود/خاطرات رفته از دست

روبرو گم شده تو مه/وسط کوچه بن‌بست

سفر بدون مقصد/چمدونِ پرِ خالی

آرزوی با تو بودن/توو یه دنیای خیالی

پرسه توو شبای غربت/ تک و تنها توو خیابون

فکر چشمات قبل هر خواب/یاد دستات زیرِ بارون

ای امید زنده موندن/توو روزای غیرممکن

«ای به داد من رسیده/یاور همیشه مومن»

روز و شب نوشتن از هیچ/زل زدن به سقف خونه

نصفه شب‌ها گریه کردن/با یه شعر عاشقونه

توو تن داغ برهنه‌ت/واسه غربتم وطن باش!

ای سراسر ناامیدی/آخرین امید من باش

با تمام خستگی‌هات/خستگی‌هامو بغل کن

یه سوال بی جوابم/منو توی گریه حل کن

ای امید زنده موندن/توو روزای غیرممکن

«ای به داد من رسیده/یاور همیشه مومن»

- سید مهدی موسوی -