تهوعی ابدی

قرار بود که این دفعه جنگ را ببرد

بیاید و دل ماده پلنگ را ببرد

به خاطرش سر تیمور لنگ را ببُرد

شبانه دختر شاه فرنگ را ببرد

قرار بود که از چنگ شب رها بشود

به آفتاب قسم داد گرگ و میش نرفت

قرار بود که این بار قهرمان باشد

قرار بود... ولی باز... خوب... پیش نرفت!

همیشه مثل خودش بود: ساده و بَدَوی

همیشه ربط زیادی به من نداشته بود

همیشه فکر پریدن، همیشه فکر سفر

شبیه چلچله‌ای که وطن نداشته بود

تمام شب، از تکرار قصه‌ها پُر بود

تمام روز به تعقیب خواب‌ها می‌رفت

همیشه سایه‌ی یک جنگجوی تنها بود

به جنگ لشگری از آسیاب‌ها می‌رفت

همیشه جنگ نکرده، شکست خورد، ولی

در آرزوی نبردی دوباره بود دلم

هزار مرتبه آتش گرفت و دور افتاد

شبیه پیرهنی پـ ــ ــاره پــ ــ ـاره بود دلم

همیشه حسرت قدری عزیز بودن داشت

که چاه‌کن شد و تعبیر خواب، یادش رفت

دل شکسته‌ی من بندباز پیری بود

که راه رفتن روی طناب یادش رفت!

تهوعی ابدی بود در نفس زدنش

همیشه از طاعونی سیاه، واهمه داشت

تمام مدت، بیگانه بود... مسخ نشد

تمام زندگی‌اش وحشت محاکمه داشت

همیشه دلهره‌ی دیگران به او می‌گفت:

به فکر تیغ نیفتد! دوباره سم نخورد!

چگونه امکان دارد که زندگی بکنی

و حالت اصلن از زندگی به هم نخورد...

- حامد ابراهیم ‌پور -



پ ن ۱: 
یارب تو مرا به نفس طناز مده
باهرچه به جز توست مرا ساز مده
من در تو گریزان شدم از فتنه‌ی خویش
من آن توام؛
مرا به من
باز مده...
- مولانا -

 

پ ن ۲:
الفبای درد از لبم می‌تراود / نه شبنم که خون از شبم می‌تراود
سه حرف است مضمون سی‌پاره‌ی دل / الف، لام، میم از لبم می‌تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش / به جای عرق از تبم می‌تراود
ز دل بر لبم تا دعایی برآید / اجابت ز هر یاربم می‌تراود
ز دین ریا بی‌نیازم،
بنازم
به کفری
که از مذهبم می‌تراود...
- قیصر امین پور -

 

پ ن ۳: روی دیوار می‌نویسم: «غم»
می‌نویسی: «ادامه خواهد داشت»
چیزی از من ولی تَرَک خورده
می‌نویسی که صبر باید داشت...
- فاطمه اختصاری -

 

پ ن ۴: بدترین حالت ماجرا این است که طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نیاوریم و تا زمان مرگ ادامه دهیم...
خیلی‌ها این‌طور زندگی می‌کنند...
دست‌انداز کم طاقتی را رد کرده‌اند
و افتاده‌اند توی سرازیری عادت!
- اوریانا فلوچی -

 


Love will find a way

دل می‌ستاند از من و جان می‌دهد به من

آرام جان و کام جهان می‌دهد به من

دیدار تو طلیعه‌ی صبح سعادت است

تا کی ز مهر طالع آن می‌دهد به من

دلداده‌ی غریبم و گمنام این دیار

زان یار دلنشین که نشان می‌دهد به من

جانا مرادِ بخت و جوانی وصال توست

کو جاودانه بخت جوان می‌دهد به من

می‌آمدم که حالِ دلِ زار گویمت

اما... مگر سرشک... امان می‌دهد به من؟!

چشمت به شرم و ناز ببندد لبِ نیاز

شوقت اگر هزار زبان می‌دهد به من

آری سخن به شیوه‌ی چشم تو خوش‌ترست

مستی ببین که سحر بیان می‌دهد به من

افسرده بود سایه دلم بی‌هوای عشق

این بوی زلفِ کیست که جان می‌دهد به من

- هوشنگ ابتهاج -

.

پ ن ۱: تو مبین که خاکم از خستگی و شکستگی‌ها
تو بخواه تا به سویت ز هوا سبک‌تر آیم...
- حسین منزوی -

.

پ ن ۲: چه خوب که زمین گرد است عشق من
می‌روی
آنقدر می‌روی
که باز
آن‌سوی زمین می‌رسی به من...
- عباس معروفی -

.

خالی‌ام

خالی‌ام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش

خالی‌ام چون آسمان شب‌زده بی‌اخترانش

خلق، بی‌جان، شهر، گورستان و ما در غار پنهان

یاس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش

پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی

نیمی از آفاقم اما نیمه‌ی بی‌خاورانش

سرزمین مرگم اینک برکه‌هایش دیدگانم

وین دل طوفانی‌ام دریای خون بی‌کرانش

پیش چشمم شهر را بر سر سیه چادر کشیده

روسری‌های عزا از داغ‌دیده مادرانش

عیب از آنان نیست من دل‌مرده‌ام کز هیچ سویی

درنمی‌گیرد مرا افسون شهر و دلبرانش

جنگجوی خسته‌ام بعد از نبردی نابرابر

پیش رویش پشته‌ای از کشته‌ی هم‌سنگرانش

دعوی‌ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت

راست چون پیغمبری رودرروی ناباورانش...

- حسین منزوی -

  

پ ن ۱: برای خاطر این دردهای سردرگم
به خاطر بی‌خوابی، به خاطر والیوم
برای چاقو دادن به دست‌های جدید
برای دوست شدن با شکست‌های جدید
به خاطر همه‌ی گریه‌های نیمه شبی
خدای گم شده در چند جمله‌ی عربی
برای خاطر شعر -این دکان رنگ‌رزی-
برای این ادبیات فاخر عوضی
به رقص مرگ میان تنت ادامه بده
نفس بگیر و
به جان کندنت
ادامه بده...
- حامد ابراهیم‌پور -

  

راه بینهـــــایت

 

گرچه طلسم مرده‌گی مونو

با زندگی باطل نمی‌کردیم

ما رو تو کوچه می‌زدن، اما

دستای هم رو ول نمی‌کردیم

مثل دو تا سیاره‌ی خالی

افتادیم از هفت آسمون هربار

سیلی زدن تو گوشمون هر روز

چاقو زدن تو سینه‌مون هربار

پرپر زدیم و تازه دونستیم

هیشکی سقوطت رو نمی‌بینه

ما زندگی کردیم و فهمیدیم

که زندگی... یه خـــــواب سنگینه...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن ۱: این را می‌دانم که انسان با برادر خونی خودش چه می‌کند...
می‌دانم که انسان به انسان چه شکنجه‌هایی که روا نمی‌دارد...
می‌دانم شما همه‌ی زخم خورده‌ی جماعت انسانید.
همه‌ی ما مسافران، گمشدگانی هستیم که تا قیامت روی این کشتی می‌چرخیم. از کسانی رمیده‌ایم که مثل خود ما هستند. حتی گاهی اوقات از ما هم ناتوان‌تر و زخم خورده‌تر.
اما... با تمام این زخم‌هایی که از همنوع می‌خوریم، اگر به انسان اعتماد نکنیم... چه کنیم؟

- آخرین انار دنیا / بختیار علی -

 

پ ن ۲:
از هر طرف که رفتم
جز وحشتم
نیفزود...
زنهار ازین بیابان،
وین راه بینهــــــایت...

- حافظ -

 

پ ن ۳: دانلود (فاصله/سیاوش قمیشی)

 

سخن

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

وین درد نهان‌سوز نهفتن... نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آیم و چون سایه‌ی دیوار

گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شب‌ها

چون شمع سحر یک مژه خفتن... نتوانم

فریاد ز بی‌مهری‌ات ای گل که درین باغ

چون غنچه‌ی پاییز شکفتن نتوانم

ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و ... گفتن نتوانم...

- محمدرضا شفیعی کدکنی -

 

پ ن ۱: آنقدرها سکوت تو را

گوش می‌کنم

تا گوشم از شنیدن‌ بسیار

کر شود...

- محمدعلی بهمنی -

 

پ ن ۲: 

غیر رویت هرچه بینم نور چشمم کم شود

هرکسی را ره مده ای پرده مژگان من

سخت نازک گشت جانم از لطافت‌های عشق

دل نخواهم، جان نخواهم، آن من کو آن من

- مولانا -

 

پ ن ۳: یک بار دزدکی باهم رفتیم سینما و من دوساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیب‌هایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج کنیم؟»
گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض‌های آب و برق و تلفن و قسط‌های عقب‌ افتاده‌ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره‌نامه و اجاره‌نامه و اجاره‌نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه‌ی نان از کله‌ی سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب‌های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم!
و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جاروبرقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. 
هردومان یخ می‌زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می‌بینیم.
نمی‌توانیم ببینیم.
فرصت حرف زدن با هم را نداریم.
در سیاله‌ی زندگی دست و پا می‌زنیم، غرق می‌شویم و جز دلسوزی برای هم کاری از دستمان ساخته نیست.
عشق از یادمان می‌رود و گرسنگی جایش را می‌گیرد...

- مصطفی مستور -

 

صبــــــور

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد

با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد

ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند

سیل وقتی خانه‌ای را برد، از بنیاد برد

عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست

در نبردی اینچنین، هرکس به خاک افتاد برد

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها

هرکه لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر

هرچه برد از آن‌چه روزی خود به دستم داد برد

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست

هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد

- فاضل نظری -

 

پ ن ۱: همه سلامت نفس آرزو کند مردم

خلاف من که به جان می‌خرم بلایی را

حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

به سر نکوفته باشد در سرایی را

خیال در همه عالم برفت و بازآمد

که از حضور تو خوشتر ندید جایی را...

- سعدی -

 

پ ن ۲: «اگر نباشی می‌میرم» یعنی چقدر دوست داشتن؟!

- عباس معروفی -

 

پ ن ۳: تو ماه بودی و بوسیدنت، نمی‌دانی

چه ساده داشت

مرا هم 

بلندقد می‌کرد...

- کاظم بهمنی -

 

پ ن ۴: بی تو می‌رفتم،

می‌رفتم،

تنها،

تنها،

و صبوری مرا

کــــــــــوه

تحسین می‌کرد...

- حمید مصدق -

 

پ ن ۵: دانلود (تا تو با منی/سارا نائینی)

 

زن

زنی که آمد و با نصف دوم دیه رفت

زنی که زایید و با دو سکه مهریه رفت

زنی که مثل لباسی نشسته تن می‌شد

زنی که با شوخی، مادر وطن می‌شد

زنی که در سبد قرمز جهان گم بود

زنی که سیب نمی‌شد، زنی که گندم بود

زنی که تنها می‌شد، زنی که طاقت داشت

به گریه کردن در نور ماه عادت داشت

زنی که نان از دستان دیگری می‌خورد

زنی که قرآن می‌خواند و توسری می‌خورد

زنی که با هر زاییدنش کفن می‌شد

زنی که از اول زن نبود، زن می‌شد

زنی که لاغر می‌شد، زنی که پوست نداشت

زنی که چشمانش را زیاد دوست نداشت...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن ۱: ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌کنیم.
همیشه آتش هست.
همیشه خانه‌ها از دست می‌روند و زندگی‌ها گم می‌شوند.
ولی هیچکس چمدانش را نمی‌بندد و به چراگاهی امن‌تر نمی‌رود.
فقط اشک‌هاشان را پاک می‌کنند و مردگانشان را دفن می‌کنند و بچه‌های بیشتر می‌آورند و پایشان را در زمین محکم‌تر می‌کنند!
- جزء از کل / استیو تولتز -

 

 

پ ن ۲: ما تنها موجوداتی هستیم که به فانی بودنمون آگاهی داریم. این حقیقت به قدری ترسناکه که آدم‌ها از همون سال‌های ابتدایی زندگی اون رو تو اعماق ناخودآگاهشون دفن می‌کنن و همین ما رو به ماشین‌هایی پرزور تبدیل کرده، کارخونه‌های گوشتی تولید معنا!
معناهایی رو که به وجود می‌آرن تزریق می‌کنن به پروژه‌های نامیرا شدن‌شون - مثلا بچه‌هاشون یا آثار هنری‌شون یا کسب و کارشون یا کشورشون - چیزهایی که باور دارن از خودشون بیشتر عمر می‌کنن!
و مشکل اینجاست: مردم حس می‌کنن برای زندگی به این باورها احتیاج دارن ولی به طور ناخودآگاه بابت همین باورها متمایل به نابودکردن خودشون هستن. 
برای همینه که آدمی خودش رو برای هدفی دینی قربانی می‌کنه، اون برای خدا نیست که می‌میره، به خاطر ترس کهن ناخودآگاهه...
- جزء از کل / استیو تولتز -

 

پ ن ۳:  دنیا،

حریف دردهای بی‌شمارت نیست...

- صنم نافع -

 

 

جنون

...

که راه حل غم‌انگیزی، دوباره توی سرت باشد

دلی نباشد و دلتنگی، بهانه‌ی سفرت باشد

بیایی از بدنت بیرون، بیایی از کفنت بیرون

ولی تسلسل تنهایی، همیشه پشت سرت باشد

که شیشه‌ی تن خود باشی، پی شکستن خود باشی

که سنگ هدیه‌ی سنگینی، برای بال و پرت باشد

که هاله‌ی سر خود باشی، که شام آخر خود باشی

که مرگ چون پشه‌ای مشکوک، همیشه دوربرت باشد

تن از وطن بکنی اما... به آسمان بزنی اما...

هنوز تیغ برادرها، شکسته در کمرت باشد

که فصل آخر این تقویم تو را به دام بیندازد

بهار باشی و یخبندان، نرفته منتظرت باشد

- حامد ابراهیم‌پور -

 

پ ن ۱: زیر آوار مانده‌ای اما

به من از خنده‌هات نامه بده

قلمم را بگیر قبل از مرگ

این جنون را خودت ادامه بده...

- حسین غیاثی -

 

پ ن ۲: شبیه هفت سال اول مصریم، بعد از خواب

غمی در دل تلنبار است از گندم فراوان‌تر... !

- حامد عسگری -

 

پ ن ۳: برای تو که در آغاز زندگی هستی

چگونه حرف ز پایان ماجرا بزنم؟

- سید مهدی موسوی -